مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

322

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گشته ، بدرون دكان بگريخت . حمال گفت كه : اى زريق ، خدا از تو انتقام كشد كه اين زن ، بچه انداخته . تو جواب شوهر او نتوانى داد . تو را چه شده است كه صبحگاهان ، رايحهء ماهى بر مشام كسان همىرسانى و من هرچه پاره گوشت از تو ميخواهم ، نمىدهى ؟ آنگاه حمال ، درازگوش برداشته ، از پى كار خود رفت و در هنگامى كه زريق بدرون دكان بگريخت ، على مصرى دست بسوى هميان دراز كرد كه او را بگيرد . آواز حلقه‌ها و جرس‌ها بلند شد . زريق گفت : اى زن آبستن ، ترا حيلت آشكار شد . همىخواهى كه با من در صورت زنان ، كيد كنى . اكنون آماده باش . پس رغيف مسين برداشته ، بر وى بيانداخت . رغيف از او خطا كرده ، به ديگرى برآمد . مردم بزريق جمع آمدند و به او گفتند : تو بازارى هستى و يا سپاهى ؟ اگر بازارى هستى ، اين هميان از اينجا فرود آور و شر خود از مردم دور گردان . زريق گفت : چنين كنم . و اما على مصرى به سوى ياران بازگشت . شومان گفت : چكار كردى ؟ على مصرى حكايت بازگفت و جامهء زنان بركند و گفت : اى شومان ، جامهء خادمان از بهر من بياور . شومان آنچه على مصرى خواسته بود ، حاضر آورد . على مصرى ، جامهء خادمان پوشيده ، ظرفى با پنج درم برداشته ، بسوى زريق رفت . به او گفت : چه ميخواهى ؟ درم‌ها بزريق بنمود . زريق خواست آن ماهيان كه در طبله داشت ، به او بدهد . على مصرى در صورت خادمان گفت كه : من ماهى گرم هميخواهم . زريق ، ماهى در تابه گذاشت و خواست كه بريان كند . آتش فرو نشست . زريق درون رفت كه آتش بيفزود . على مصرى دست بسوى هميان برد . آواز جرسها و حلقه‌ها بلند گشت . زريق گفت : حيلت تو بر من نميگيرد ، اگرچه به صورت خادمان بيائى . و من تو را از آن ظرف و درمها كه در دست داشتى ، شناختم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .